تبليغاتX
خاطرات من
حقیقتامو میگم ...
 

دوس جونیا وقت نشد ازتون بابت کامنتای خاطرات بچگیا تشکر کنم ، یعنی با بعضیاش اونقده خندیدم که اشکم در اومد . ممنونم

*****

مامان و بابام هر دو معلم بودن ، اگه یادتون باشه البته اونائی که همسن و سال منن ، میدونید که اون وقتا صبح میرفتیم مدرسه و دوازده برمیگشتیم خونه و ساعت دو ، دوباره میرفتیم . نمیدونم و یادم نیست که این فقط مربوط به اون شهرستانی بود که من دوران ابتدائی رو میگذروندم یا همه جا اینطوری بود .

مامانم معلم همون مدرسه ای بود که منو خواهرم درس میخوندیم . یعنی پادشاهی میکردم در حد بنز ! همه دوستم داشتن و هوامو داشتن و برام خوراکی میاوردن تا باهاشون دوست باشم ! ....

یکی از بچه ها بود همیشه بهم سنگ مرمر میداد . اسمش زینت بود . چند سال پیش شنیدم که همسر وپسرش رو توی یه صانحه از دست داده ...

حالا مامانم هی منو دعوا میکرد که به چه حقی این تکه های سنگ مرمر رو از این بنده خدا میگیری ، یه بار دیگه بگیری فلان و بهمانت میکنم !

منم دیگه به گ ه خوردن افتادم و ازش نمیگرفتم .

 یه روز که سنگا رو ازش قبول نکردم ،این زینب بیچاره چنان گریه ای کرد که دل سنگو آب میکرد ...

آقا ما رو کشوند به دفتر مدرسه ! به ناظمو مدیر و معلما که مامانمم بینشون نشسته بود ....  گریه و زاری میکرد که این سپیده از من سنگ مرمر نمیگیره تا منم دوستش باشم !

گند خوراکیائی که بچه ها بهم میدادن در اومد و همونجا چنان کشیده ای میل کردم از مادر گرام که غلط بکنم از کسی چیزی بگیرم !

*****

دیگه جونم براتون بگه یادتونه از این لواشکا که دو طرفش مشما بود میفروختن ؟ شما هم آب میریختید روش و بعد با زبون میفتادید به جونش ؟ به به به

چند وقت پیشا یه جا توی شهرک غرب ! به خدا راست میگما ! از اون لواشکا پیدا کردم . کلی خریدم و بعدم اسهال !

*****

توی همون دوران ابتدائی من سوم بودم و خواهرم اول بود ، مامانم معلمش بود ....

یه روز میبینه سرکلاس بوی گند میاد ، هی میگه : دخترای گلم اگه کسی دستشوئی داره پاشه بره توالت .... چند دقیقه بعد میبینه بازم بو میاد و کسی به روی خودش نمیاره که پاشه بره خلا ! هی میگه : دخترای خوشگلم کیه که دستشوئی داره ولی خجالت میکشه بره ؟ پاشو دخترم برو دستشوئی .....

خلاصه که تا آخر زنگ بوی گند میاد و کسی هم به روی خودش نمیاره ... زنگ آخر بود و همه بعد از خوردن زنگ میرن خونه ... مامانم میمونه و خواهرم ....

یه دفعه مامانم متوجه میشه اون بوی گند از دختر خودش بوده که حالا به طور کامل شلوار رو قهوه ای کرده بوده !!!!!

من دیدم مامانم خواهرمو میزنه و میبره به سمت دستشوئی !!!!!!!!!

*****

یه چیز دیگه یادم اومد :

یه کمی بزرگتر بودم حدود ده دوازده ساله ، یه دوستی داشتم که خواهرش زود ازدواج کرده بود و خلاصه میومد برای ما اطلاعات زناشوئی میاورد ! ما هم مغزمون در حد جلبک بود و اطلاعات عمومیمون صفر !

گفت که بیاید واسه این جور حرفا اسم رمز بزاریم تا کسی نفهمه چی بگیم ! اسم فلان این و اسم بهمان این ! مثلا x & y

من حواسم نبود و یه چیزی گفتم که الان یادم نیست اما اون رمزه که برای آقایون ساخته بودیم رو به زبون آوردم .

دوستمون ناراحت شد و با من دعوا کرد که هیسسسسسس یواش ! گفتم وا ! این رمز رو فقط ما میدونیم ، همین الان ساختیمش و کسی نمیفهمه که ! الان بهت ثابت میکنم !

یه پسر بچه هفت هشت ساله داشت از کنارمون رد میشد ، گفتم : آقا پسر یه دقیقه میای اینجا ؟ شما میدونید x چیه ؟

حالا همه دوستامون شاهد مکالمن و منتظرن ببین پسر بچه چی میگه ! یه دفعه بچه نه گذاشت و نه برداشت ، با حالتی پیروزمندانه گفت : معلومه که میدونم ! میخوای نشونتون بدم !!!!! ؟

نمیدونستیم بخندیم یا گریه کنیم ! یادمه که از خجالت مردم و زنده شدم !

*****

یه چیز از خواهرم یادم اومد :

اونقدر این بچه لوس و خنگ بود که یه روز لوبیا رو میکنه تا انتها توی سوراخ دماغش !

چند هفته میگذره مامانم میبینه یه طرف دماغ خواهرم بزرگ شده ! با موچین میفتن به جون این دماغ متورم هی بکش بکش میکنن میبینن یه چیزی داره میاد پائین ! جوانه لوبیا !!!!!

باورتون میشه لوبیا توی دماغش جوونه زده بوده !!!!!

برای امشب بسه ..... خوشحال میشم بازم از خاطرات بامزتون بگید .

دوستتون دارم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 20:6  توسط سپی  | 

 

 ببخشید که بی ادبانه مینویسم این پست رو :

 

از صبح با صدای خالی کردن تیر آهن از خواب پریدم . دارم دیوونه میشم از این سر و صدا ...

نمیدونم این چه وضعیه که هر کی هر وقت دلش خواست خونشو میکوبه و یه هشت واحدی در میاره ! آخه مردم و همسایه های بدخت چه گناهی کردن ؟

یه وضعیه ها ! دارم خل میشم ، کاری هم از دستم بر نمیاد ! راستش وقتی با اون صدای وحشتناک بیدار شدم ، فک کردم زلزله اومده و یا قیامت شده! ...

*****

در مورد پست پائین بگم که خوبیش این بود که یه مقداری اطلاعات عمومیمون زیاد شد ، دوستان به من محبت دارن که وقت گذاشتن و قانون این رجوع لعنتی رو و این داستان محرم و نامحرمی و کوفت و زهرمار بعد از طلاق رو به من و بقیه توضیح دادن . ممنونم وقت گذاشتید عزیزام

باید برای آخرین بار بگم و این دفتر خط خورده رو ببندم :

هر کی زندگیش به خودش مربوطه لطفا بشین گناهای خودت رو بشمار !

حالا همه واسه من بی گناه شدن ! منی که شش سال عقد یه مردی بودم و توی یه اتاق توی خونه مادرشوهر جون کندم ، حالا به هر دلیل هنوز بعد طلاقم شوهر سابقم رو مثل یه برادر ( قبل از طلاقم خواهر و برادر بودیم چه برسه الان )  میبینم شدم ب ی ن ا م و س و مفسد ! ای خاک بر سر این طرز فکرا !

اینقدر جرم و جنایت و فحشا و کثافتکاری زیاد شده اونقدر قتل و دزدی و نا امنی دور و برمون هست که یه سری آدم بیکار و خاله زنک همه چی رو ول کردن گلوی منو گرفتن !

فقط میتونم بگم : لطفا ببند ! برو جلوی شوهر خودت رو بگیر یا جلوی بچه هات رو !

انگار نمیدونن الان توی دبستان و راهنمائی و دبیرستانای پسرانه چه خبره ؟! یا نمیدونن به قول یکی از دوستان ، دختر بچه دبستانی سر کلاس خود ارضائی میکنه !!!

یا شوهرای بعضیا همه دوس دختر دارن ! یا زنای متاهل دوست پسر دارن .... البته که هر کی هر کاری میکنه به خودش مربوطه و نوش جونش ، ما رو سننه ؟ من کی باشم که اظهار نطر کنم ؟ زندگی مردم به من چه ؟

اون روزی توی یکی از شبکه های دایره زنگی میگفت : پسرا هم تجارت س ک س میکنن ! زنا که بماند ! ای داد بیداد از اینهمه فحشا و فقر و بدبختی ، اونوقت من شدم گناهکار ! من بدبخت که دنبال آرامشم و کاری به کار کسی ندارم .

 نشستم توی خونه خودم و تنها خبطم دیدن همسر سابقمه ! نه مهمونی میرم نه هیچ کاری که حق مسلمه چون یه زن جوونم ! ولی مثل یه خانم نشستم سر زندگیم ! بنا به دلایل شخصی !!!!

خواهشا از این بحث ت خ م ی و مزخرف بیایم بیرون و این منتقدین پاکدامن از من بکشن بیرون ! همه مریم مقدس شدن !

از همه دوستان حقوق دان و وکیلم که منو دوس دارن و با سخاوت برای روشن شدن مطلب اینجا وقت گذاشتن و نوشتن ممنونم و دستشونو میبوسم . مرسی منو تنها نذاشتید دوستام .

اینهمه کم و کاستی اطرافمون میبینیم ، فقط مشکل مملکت ما همین محرم نامحرمیه یه زن و شوهر تازه طلاق گرفتست ؟ یعنی همه چی سرجاشه ؟

یا اون منتفدی که بودن من با همسر سابقم و کمکای مالیش به منو منع کرده ، شعورش نمیرسه که اگه همین مرد سایه اش بالای سرم نبود تا الام مردای کثیف باهام چی کار میکردن ؟ اون منتقد پاکدامن باید عقلش برسه که من یه زن تنها ، اگه شب شوهر سابقم بیاد پیشم بخوابه بهتر از این نیست که تنها باشم و به هزار گناه ( از نطر اون گناه ) کشیده بشم ؟

دارم فکر میکنم که اگه من بیام اینجا بنویسم که ای مردم من عاشق شدم و دوست پسر گرفتم و پسره هر شب میاد اینجا و شام میخوریم و بعدم سه نقطه چین ..... چی میخوان بیان برام بنویسن ؟

من از ترس این نکیر و منکر کردن شما وبلاگمو سانسور میکنم ! اه اه تمومش کنید این فضولیاتونو و این علامه بازیاتونو واسه شوهر و زن و بچه هاتون حروم کنید !

دیگه حتی یه کامنت هم در این زمینه باشه تائید نمیکنم !

منو توی قبر خودم میزارن اخوی ! تو رو هم توی خونه ابدی خودت ! اگه نکیر و منکری هم باشه واسه هر کسی جداست !

اگرم قصدت امر به معرفو فلان و بهمان بوده دیگه کردی ! بکش بیرون که زخم شد !

*****

دوشنبه شب رفتم خونه یکی از دوستام و شبم پیششون موندم تا دیشب ... مامانم طرفای خونم بود و سریع برگشتم .

قرصاشو نیاورده بود و نموند پیشم ، زنگ زدم حمید اومد و رسوندیمش خونش . برام یه قابلمه کلم پلو آورده بود و انواع دنت  به به

اینا رو گفتم تا بگم که دیشب از سر همت چی دیدم ! شاید شما هم این صحنه ها رو دیده باشید حدود دوازده  :

تعدای موتور سوار لات و لوت و چند تا ماشین که توش پر از الوات بود ، از سر همت هنرنمائی کردن تا اون بریدگی شیخ فضل الله..

با موتور لای ماشینا ویراژ میدادن و اونائی که ترک نشسته بودن دستاشونو مثل بال پرنده تکون میدادن یعنی ما داریم پرواز میکنیم !

حتما اکس زده بودن یا یه کوفت دیگه مصرف کرده بودن ! نمیدونم .. خیلی وحشت کردم ... اگه تنهائی مامانمو میرسوندم چی ؟ اگه یکیشون دنبالمون میکرد چی ؟

سر بریدگی شیخ فضل الله و شهرک غرب ، چند تاشون ایستاده بودن و میپریدن جلوی ماشینا رو میگرفتن ! کثافتا

اونقده وحشت کردم ... یکیشونم که توی ماشین بود ، اومد چسبوند به ماشین حمید و دستشو دراز کرده بود آینه رو بگیره .....

خیلی ترسیدم .

واقعا متاسفم که اونقدر مواد میزنن که مزاحم مردم میشن ! چه لذتی داره براشون اذیت کردن ؟ جالب اینجاست که هیچ پلیسی نبود که جلوشونو بگیره !

سرگرمی جوونای مملکت ما رو باش ! اونوقت گیر بدید به این محرم نامحرمیه بعد از طلاق !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 9:58  توسط سپی  | 

دوس جونیام

الان خونه دوستمم 

به خاطر استقبال شما عزیزام دوباره از بچگیا مینویسم.

این پست مربوط به طلاق و رجوع هست که یکی از دوستان وکیل بصورت ناشناس برام کامنت گذاشتن تا دوستانی که میگفتن الان داری گناه کبیره میکنی با مرد غریبه ای ( همسر سابفم ) بخونن!

هر کی نظری داره در این زمینه خوشحال میشم برام بزاره کامنتش رو

دوستتون دارم

شب بر میگردم خونه و یه پست از خاطرات کودکی براتون میزارم.

واینم کامنت اون عزیزه که بی نهایت ازش ممنونم :


وکیل ناشناس

واسه اون کسایی که تو کامنت پستای قبلی خواستن بدونن بعد طلاق چطوری زن و مرد بهم محرم میشن:در طلاق رجعی اگر مرد در ایم عده به زن رجوع کنه..این رجوع میتونه یه بوس یا لمس باشه یا اگه تمایلش رو اعلام کنه که بیا دوباره با هم زندگی کنیم این رجوع است و زن و مرد مجددا به هم محرم میشن...فقط از نظر قانونی باید رجوع ثبت شه که اگه ثبت نشه مشکل شرعی نداره...چون ازدواج مطلقا عقد تشریفاتی نیست و منوطه به ایجاب و قبول...اما ثبت نکردن اون مشکل داره...از این ساده تر نمیتونستم بگم موضوع رو...ماده 1148 قانون مدنی.ماده 1149 قانون مدنی در طلاق رجعی برای شوهر حق رجوع است-رجوع در طلاق به هر لفظ یا فعلی حاصل میشود که دلالت به رجوع باشد به شرط اینکه مقرون به قصد رجوع باشد...

کسایی که علاقمند هستن به دونستن بیستر میتونن قانونمدنی در نظم کنونی یا حقوق خانواده دکتر کاتوزیان رو بخونن



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 14:16  توسط سپی  | 

 

بوی کولر    بوی خاک

خنکی جادوئی کولر ... به به

یاد چی میفتی ؟ منکه یاد دوران دبستانم میفتم ، اواسط خرداد که امتحانا تموم میشد کولر خونه ما راه میفتاد ....

هندونه قاچ کرده توی یخچال ، آبدوغ خیار هم که پای همیشگی بود .

گلهای یاس در اومده بودن و محلی که ما زندگی میکردیم پر بود از شاخه های خوشبوش ... یکی از دختر بچه های محل بهم یاد داده بود ته گل یاس رو که بمکی شیره شیرینی داره .. منم دیگه یاد گرفته بودم و مثل دراکولا میفتادم به جون بوته گل بدبخت ...

خونه پدریم توی یه محیط سازمانی بود ، یه محوطه بزرگ ...

یعنی فصل امتحانای بچه ها که تموم میشد ، این محیط مثل بمب میترکید .اکثر بچه ها دوچرخه داشتن و غوغائی به پا بود ... هیاهوی دختر بچه ها و پسر بچه ها ....

بابام نمیزاشت ما با پسرا بازی کنیم و همیشه این مسئله من و خواهرم رو از گروه جدا میکرد ، چون داداشای دوستامونم توی گروه بودن و نمیشد برن بیرون ...

ما هم یواشی بهشون میپیوستیم !

من و خواهرم یه دوچرخه بیشتر نداشتیم، مجبور بود یکیمون همیشه ترک بشینه و یا یه دور اینیکی سوار میشد یه دور اونیکی و دیگری وایمیستاد تماشا میکرد!

اولین باری که مامان مچمونو گرفت رو یادم نمیره ...

گروهمون شامل ده دوازده تا دختر و پسر زیر ده سال و دوچرخه سوار بود ! مامانم دید توی گروه، پسر هم هست ! دیگه شعورشون نمیرسید و درکشون در همین حد بود دیگه ! ( الان بچه ها چه میکنن و اونموقع چه میکردن )  نتیجش یه کتک مفصل بود که منو خواهرم خوردیم !!!!!!! و تا چند روز محروم از بیرون رفتن !

از پنجره می ایستادیم و بعدازظهرا پائین رو نگاه میکردیم ....

قرارمون ساعت ۵ بود . که بعد یه مدت مامان گیر داد نخیر! شش زودتر نمیشه برید بیرون .... تا وقتی هم که هوا تاریک بشه اجازه داشتیم بیرون باشیم .

فقط هم حق دوچرخه سواری داشتیم !

حالا دوستامون وسطی بازی میکردن ، فوتبال بازی میکردن ... تا اینکه با واسطه بابا ، ما هم اجازه پیدا کردیم دست به توپ بزنیم ! اما شرط داشت :

هر شب بعد از بازی باید میرفتیم حموم و ۴ دست سرمون رو میشستیم ، دو دستم لیف میزدیم !

چرا ؟ چون مامانم عقلش توی اون دوران پاره سنگ برداشته بود و گیر داده بود به ما ! وسواســـــــــــــــــــــــــسسسسسسسسسس

این مریضی کثیف !

حالا منو خواهرمم از ترس مامانم دستوراتش رو مو به مو انجام میدادیم و کلک نمیزدیم که مثلا دو دست بشوریم ! انگار اون میدید ! به خدا قسم چهار دست سرمون رو باید میشستیم ! چهار دست ! اونم هر شب !

ولی ما به عشق بازی با دوستامون توی اون محوطه زیبا و پر گل ، هر چی مامان میگفت انجام میدادیم .

یه روز بعد از ظهر توی محوطه گل کاری زیر آپارتمان خودمون ایستاده بودیم و منتظر دوستامون بودیم ... یک دفعه یکی از همسایه ها که همون موقعش به کثیفی شهر خاص و عام بود ، ( در خونش رو که باز میکرد ، سوسکای بالدار رو میدید که توی خونه پرواز میکنن ! مثل فنچ خونگیه خونگی ) یه سطل پر از آب چرک و کثیف که کف آشپزخونه رو باهاش شسته بود رو بدون اینکه به بیرون نگاه کنه از پنجره ریخت پائین !

فقط با صدای جیغ همون زنک احمق بالا رو نگاه کردم ! بیشعور بعد از اینکه آب رو خالی میکنه بیرونم نگاه میکنه و میبینه دو تا بچه مشغول بازین !

وااااااااااااااااااای که اون آب مستقیم اومد ریخت توی سر من بدبخت ....

عقل کردم همون موقع رفتم بالا و جریان رو به مامانم گفتم اونم که وسواااااااس ! منو برد حموم و شهیدم کرد ! اونقدر محکم موهامو شست که زار میزدم و هیچ وقت یادم نمیره که بهش  گفتم : الهی دستت بشکنه عــــــــــــــــــــــــــر عــــــــــــــــــــــــر زدم زیر گریه ....

آقا ما اونشب تب کردیم در حد چهل درجه ! تب و تشنج و کابوسهای وحشتناک که وقتی تب دارید میبینید ، هیچ وقت یادم نمیره ....

بعدم روی سرم تاولهای چرکی زد !!!!!!!

مامانم از این دکتر به اون دکتر میبردم از ترس اینکه کچل شم و روی دستش بمونم ....

وای از اون روزا که اون همسایه احمق اینکار رو کرد . جالب اینجاست وقتی مامانم رفت دم خونشون که ای خانم فلانی این چه کاریه ... بچه هیچی ! چرا آب کثیف رو میریزید روی این گلا ؟

زنکه نفهم که مثلا معلم هم بود به مامانم گفت : اونجا که جای بازی نیست ! نباید دخترتون اونجا می ایستاد !

توی همون روزا آهم گرفت این خانمه رو ! چه جوری ؟

خانمه یواشی همسر دوم یه آقائی شده بود و یه دختر هم ازش داشت ! یه روز ما دیدیم صدای داد و بیداد میاد ! از چشمه نگا کرد بابام و به مامانم گزارش میکرد :

همسر اول آقاهه فهمیده بود و با مادر و خاله و خواهر چادر به سر اومده بودن عربده کشی ! که یالا باید طلاق بگیری ! خانم همسایه هم میگفت : نمیتونم بچه دارم .....

بگذریم ، من خوب شدم و خدا رو شکر کچل هم نشدم ...

از اون روزا کلی حرف واسه گفتن دارم ... باشه واسه بعد

اگه دوست دارید خاطرات کودکیتونو بنویسید .

دوس دارمتون عزیزام

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 18:12  توسط سپی  | 

 

من نمیفهمم با کفش رفتن توی خونه جه مرضیه ؟

ببخشید میدونم خیلی هاتون این کار رو میکنید اما اگه بدونید دوستی که میرید خونش وسواس داره به این مسئله ، بازم با کفش میرید داخل ؟

اگه توی روتون بگه لطفا بدون کفش بیا ، چی کار میکنید ؟

لج میکنید ؟ به روی خودتون نمیارید و میرید توی خونه ؟

زشت نیست این کار ؟

*****

هر کی یه فرهنگی داره و توی یه خونواده ای بزرگ شده ، دلیل نمیشه هر جوری که دوست داریم با میزبان بدبخت رفتار کنیم که ! اه اه

یه جیزی مثل گواتر توی گلوم باد کرده بود هی میخواستم بنویسم فرصت نمیشد :

یکی دو ماه پیش یکی از دوستای حمید تماس گرفت و خودشو دعوت کرد خونمون .... این آقا یه برادر و زن برادری داره که من حالم ازشون به هم میخوره و متنفرم !

چرا ؟

چون ما پرشیای حمید رو از این زوج نامحترم خریدیم و پولشو این شوهر کله پوک سابق ، نقدا قبل از سند زدن تقدیمشون کرد ...

 هر چی بهش گفتم این کار رو نکن قبول نمیکرد ! میگفت من با رفیقم این حرفا رو ندارم! توی این هفته میاد محضر سند میزنه ! ای توی روح خودتو رفیقت !

اینا پولشون از پارو بالا میرفت و حمید به صرف رفاقت و وضع مالی خوبشون بهش اعتماد کرد ...

اما دریغا ا ا ا ا ا ا

ماشین به اسم زنه بود ، هم سن و سال من ...

نگو خانم سر لج و لجبازی با شوهرش پاشو میکنه توی یه کفش که : تا پول ماشین رو ندی بهم منم نمیام سند بزنم !

حالا مردک پول ماشین رو خرج کرده بود !

خلاصه ما بگیر و ببندی پیدا کردیم با این دو تا نامرد بی انصاف که نگو .... دلم نمیخواد از استرس اون روزام بگم ، از اینکه با چه بدبختی پول رو جور کرده بودیم و بدهکارم بودیم ولی اینا اذیتمون میکردن و جواب تلفنمونم نمیدادن ! بالاخره با سماجتهای من مجبور شدن بیان محضر ولی رسما زائیدم !

خلاصه بریم سر اصل مطلب :

اون دوست حمید که داداش این آقای صاحب ماشین سابق باشن ، خودشو دعوت کرد و نیم ساعت بعدشم همین داداشش و زنش رو هم دعوت کرد !

حالا این درصورتی بود که من توی مهمونیا و هر جمعی وقتی این زوج رو میدیدم فقط یه سلام خیلی خیلی تلخ بهشون میدادم و اونا هم دوزاریشون افتاده بود که من چرا باهاشون مشکل دارم و هنوز کار زشتشون رو فراموش نکردم .... هیچ وقتم تحت هیچ شرایطی مهمونیاشونو نرفتم و حمید تنها رفت !

خوب این یعنی چی ؟ یعنی من نمیخوام با شما رفت و آمد کنم !

هر چی من داد و فغان کردم فایده ای نداشت و بدتر اعصاب سابق رو خرد میکردم .... هر چی گفتم بگو اونا رو نیاره ... تاثیری نکرد ....

خلاصه اومدن !

جلوی در دوست ندارم کسی کفشش رو در بیاره و این اجازه رو به هر کی میاد میدم که بیاد داخل آپارتمان کفشاشو در بیاره ...

این سه تا اومدن داخل و دوست حمید که اخلاق منو میدونه همیشه کفشاشو در میاره اما یه دفعه داداشه ( همونی که ماشین رو ازش خریدیم ) در حالی که میومد داخل گفت : این کفشای پلو خوریمه ! من با کفش میام تو !!

منکه از قبل خط و نشونام رو برای حمید کشیده بودم رفتم جلوشون و تا خواستم بگم نمیشه ، حمید گفت : فلانی جان ، لطفا کفشاتو در بیار ، سپیده ناراحت میشه !

حالا مردک بیشعور وایستاده به جای اینکه در بیاره اون صاب مرده رو ، چونه میزنه :

به خدا کفشام تمیزه ! من فلان ماشین رو سوار میشم ، پس کفشامم تمیزه ! .....

با خشم و نفرت جلوش ایستادم و تا کفشاش رو در نیاورد نرفتم کنار !

حالا زن احمقتر از خودش که شاهد ماجرا بود با همون چکمه های کثیف و سگیش ! ( آخه سگ دارن ) مثل خر سرشو انداخت پائین و رفت توی آشپزخونه و در حالیکه از دستمالای حوله ایم میکند گفت : سپیده جان ، من شلوار برمودا پوشیدم نمیتونم کفشمو در بیارم ،  بیا زیرش رو تمیز کردم !!!

خشکم زد !

روانی شده بودم وقتی دستمال سفید رو میدیدم که سیاه سیاه بود و با همون کثافت از روی فرشم رد شد و رفت نشست !

همون شب وقتی رفتن تا نصفه شب با حمید کف خونه رو شستیم و فرش رو هم با شامپو فرش تمیز کردم !

ولی به حمید هم گفتم که این آخرین بار بود این دو تا پاشونو گذاشتن توی خونه من ! میخوای بخواه میخوای نخواه ! اختیار زندگی و اعصابمو که دارم !

*****

این از غریبه بود حالا بگم از خودی ! از فرانک !

فرانک توی خانوادش با کفش میرن و میان ولی میدونه و بارها بهش گفتم که من دوس ندارم با کفش بیاد کسی داخل ...

آقائی که شما باشید این خانم هر دفعه میاد اینجا با کفش میاد تو !!!! ای خداااااااااااااا دیگه به چه زبونی بهش بگم ؟

تو که میبینی دوستت دوس نداره چرا اینقدر خودخواهی ؟

اون هفته با مامانش اومدن دیدن خونم ، مامانشم مثل خودش ! هر دوشون با صندلای کوچه ای و کثیف اومدن تو !

چی بگم ؟ چی میتونستم بگم ؟

تولد حمید هم که بود شهرام کفشش رو در آورد ولی یه دفعه فرانک جلوی همه باهاش دعوا کرد که چرا توی مهمونی کفشت رو درمیاری؟

 یکی از دوستام که بهش همه این نامراعاتیا رو گفته بودم گفت :

فرانک جون ، مگه نمیدونی سپی دوست نداره کسی با کفش بیاد تو ؟

فرانک با پرروئی جواب دوستم رو داد : توی مهمونی مگه آدم بی کفش میره ؟ در ضمن سپیده چه ما با کفش بریم چه نریم فردا خونه رو تمیز میکنه !!!!!!

*****

دیشب اونقدر اصرار کردن که یه سر بریم خونشون ..

رفتیم ، برخلاف میل باطنیم با صندلام رفتم !

با تعجب نگام میکردن !

*****

روز زن حمید بهم گل داد . شهرام به فرانک یه کادوی دو میلیون و پانصدی ! فقط وام و سود منو نداشت که بده !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 13:59  توسط سپی  | 

 

دست میکشم به بالای یخچال ، جائی که چسب رو میزارم ....

نونای سنگک رو به تکه های صاف و یکدست با قیچی بریدم و داخل کیسه فریز گذاشتم ، چهار تا چهار تا ... واسه اینکه همه تکه ها یک شکل باشن ، با قیچی مرتبشون میکنمو تکه ها شو میزارم واسه آبگوشتی که داره روی گاز نم نمک میپزه ...

دلم هرری میریزه ، توی دلم میگم : اینجا خونه منه ؟ ای جوووووووووووونم خونمه ! خوابم نمیبینم ...

*****

دیروز حمید برام گوشت آبگوشتی از مامانش گرفته بود ، خودمم سرکیسه رو شل کردمو رفتم یه کیلو ماهیچه گوسفندی خریدم ...( شد بیست و سه هزار تومان چهار تاش )

( قابل توجه براتون هست که : خوردن گوسفنده بد نیست ! ولی دوس نداریم کشته شدنش رو ببینیم ! )

دیشب نخود خیس کردمو امروز جاتون سبز آبگوشت بار کردم .

گوشته آبگوشتیه خیلی کم بود و یه ماهیچه هم بهش اضافه کردم ...

یه جائی دیده بودم که توی آبگوشت ، ترخون میریزن ، رفتم تره بار !

نیم کیلو سبزی خوردن خریدم ولی توش ترخون نداشت ولی به جاش یه کم مرزه ریختم به به

*****

اعتراف نوشت :

رفتم سنگکیه محل و گفتم دو تا خاشخاشی سوپر سفارشی برام بزن ... خیلی خلوت بود .. هیچکی جز یکی دوتا یه دونه ای نبود ... جل الخالق

 .... اونم ترکی ترکی حرف میزد و منم شکسته جوابشو میدادم . گفت که زن میخواد بگیره اما سراغ نداره ... گفت و گفت و گفت ... در آخر هم گفت : شما کسی رو سراغ نداری ؟ راستی خودت شوهر داری ؟!!!! گفتم تازه طلاق گرفتم و اونم بهتره فکر ازدواج رو از سرش بیرون کنه که ازدواج حماقتی بزرگه ( البته از نظر من )

نونم آماده شد و دوهزار تومن تقدیمش کردم ! یه دفعه اومد نزدیکتر و گفت : شمارمو بدم بهت ؟

من : واسه چی ؟

اون : اگه یه وقت نون خواستی زودتر زنگ بزن برات بزنم !!!!!!!!!!

من : در سکوت فرار کردم !

کارم به کجا کشیده !

*****

یه اعتراف دیگه که باید بکنم اینه :

سبزی فروشه توی میدون چند هفته پیش شمارشو که توی کاغذ نوشته بود انداخت توی کیفم !!!!

منم به روی خودم نیاوردم ولی دیگه از اون غرفه خرید نکردم تا امروز :

سبزی خوردن مغازه ای که ازش خرید میکنم تموم شده بود ، دیدم نمیشه کنار آبگوشت سبزی خوردن نباشه ، دلو زدم به دریا و رفتم مغازه عشقم !

 گفتم دیگه اونم به روی خودش نمیاره ... اما پسره احمق نه گذاشت و نه برداشت گفت : من یه چیزی دادم اون دفعه بهتونا !!!!

گفتم : ندادی ، انداختی!

پررو پررو میگه : خوب چرا زنگ نزدی !!!!!!

من : خجالت نمیکشی ؟

اون : نه ! خوب مگه چیه ! خواستم بیشتر باهات آشنا بشم !!!!!!!!!!!!!!!

من : به نظرت گروه خونیه ما به هم میخوره ؟

پسره : نه ! ولی یه کاریش میکردیم !

من دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم ، دلم میخواست با لگد برم لای لنگش احمقو ! گفتم : شمارتو شب میدم به شوهرم تا یه کاریش بکنه واست !!!!!

پسره با خونسردی : شوهر داری ؟ نمیدونستم ! ببخشید !!!!

همین !

به حمید جریانو گفتم ، عصبانی شده و میگه : حتما میری نیشتو تا فلانت باز میکنی واسه بقال و نونوا و سبزی فروشی ! وگرنه چرا به بقیه شماره نمیدن ! خاک برسرت که لیاقتت همینه!

*****

راستش از وقتی خونه زندگی دار شدم و میرم خرید ، یه جورائی روی فضام ! دست خودم نیست خوب ! خوشحالم !

 خوش اخلاقم موقع خرید و به همه سلام و خسته نباشید میگم و لبخند میزنم ! نمیدونستم که اگه زنی موقع خرید خوش اخلاقی کنه و مثل سگ نباشه معنیش اینه که ( به قول حمید ) م ی خ ا ر ه !

همه جای دنیا وقتی خرید میکنی همه به هم لبخند میزنن و سلام و احوالپرسی میکنن ... اما دلیل نمیشه که زنه یه چیزیش میشه !

متاسفم برای این فرهنگ !

از این به بعد باید با اخم و تخم برم سراغ صنفای محل ! میترسم آخر سر هم یا زن سبزی فروش بشم یا نونوا ! هر چند اونم هیجان خاص خودشو داره !

پست زیر فراموش نشه دوستان

عکسای آبگوشت امروز رو میزارم توی ف ی س ب و ک

دوستتون دارم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 14:12  توسط سپی  | 

 

شنبه تا صبح خواب گنجیشک میدیدم !

میدیدم که گرفتمش توی دستم .... خیلی خواب عمیقی بود و کامل یادم نیست ....

شنبه خونه بابام بودم و آخر شب برگشتم خونه خودم ، یکشنبه ظهر دلم طاقت نیاورد و رانندگی کردم به اون سمت شهر و دوباره خونه بابا ..

 نزدیکای خونشون توی یه خیابون خلوت بودم و داشتم از سرعت گیر رد میشدم ، سرعت ماشین رو کم کرده بودم که یه دفعه یه گنجیشک عرض خیابون رو با سرعت رد کرد و خورد به جلوی ماشینم ...

تالاااااااااااااپ

صدائیه که یه هفتست توی گوشمه و عذابم میده ...

به پهنای صورتم اشک ریختم و با دستام از روی گونه های لاغرم پاکشون میکردم ...

آخرین صحنه ای که از توی آینه دیدم ، جسد گنجشکه بود روی کف آسفالت !

کاشکی بر میگشتم و برش میداشتم اما نمیدونم چرا این کار رو نکردم ! شاید به خاطر وحشت بود و یا به خاطر ماشینائی که داشتن به اون سمت میومدن ...  شوک بودم ...

هر چی بود گذشت اما یه هفتست به من حسی داده که احتمالا یه قاتل بعد از قتل حسش میکنه !

خیلی بد بود ....

دوباره رانندگی کردم و هنوز یه دقیقه هم نگذشته بود که از دم مدرسه ابتدائی دخترانه و بعد پسرانه رد شدم ...

بچه هائی که با خانوادشون بودن ، دست توی دست مادرشون و یا همشاگردیاشون ....

بعضی ها هم تنها یه دفعه میدویدن وسط خیابون ، ماشینا سرعتشون رو کم کرده بودن .... یه دفعه یه پسر بچه توپول دوید به سمت دوستاش ....

خدا رو شکر میکنم که حواسم بعد از اون حادثه تلخ چند دقیقه قبل جمع بود ... سریع ترمز کردم و خطر از بیخ گوشم رد شد ....

نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت ...

ناراحت از بابت کشته شدن گنجشک یا خوشحال به خاطر کنترل کردن ماشین و عدم برخوردش به اون پسر کوچولو ...

بازم شکر کردم به درگاه خدا برای این قضا بلا !

خدایا شکرت ....

*****

همه میگن خون اون گنجشک باید ریخته میشد تا خدای ناکرده با اون بچه تصادف نمیکردی ...

نمیدونم !

زیاد به این چیزا اعتقاد ندارم اما یکشنبه دلم یه جوری شد ....

مثلا به هیچ عنوان دوست ندارم گوسفند قوربونی بشه ! روزی که مامان و خواهرم از مکه اومدن رو یادم نمیره ... گوسفند بینوا توی حیاط داشت با خیال راحت غذا میخورد و بهم نیگا میکرد ... یه نگاه مظلوم

با حمید رفتیم فرودگاه و من مثل یه خر عر میزدم !

اونقدر برای گوسفنده گریه کردم که داشت این قلبم وامیستاد ! به خدا دلم داشت میترکید ، هیچ وقت اینقدر دلم نسوخته بود واسه هیچ حیوونی ...

وقتی برگشتیم ... بابام و گوسفند کشه دست و پاهاشو نگه داشته بودن .... تازه اشکم بند اومد بود و دوباره این صحنه ...

چشمام رو بستم و دویدم توی خونه ، نمیخواستم و نمیتونستم این صحنه رو ببینم ....

به جرات میتونم بگم اون لحظه ها ، نگاه معصوم گوسفنده و بعدم دیدن اسیر بودنش و لنگاش که توی دست قاتلاش بود .... بدترین و تلخترین لحظه زندگیم بود .. حتی تلختر و دردناکتر از دیدن مادربزرگ عزیزم توی حوض غسالخونه و شیلنگی که موهای خوشگلش رو از این ور به اونور میریخت ....

ببخشید پستم تلخ بود .

امشب دوباره پست میزارم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 13:46  توسط سپی  | 

 

امروز واسه خودم آلبالو پلو درست کردم و سوپ جو !

نمیدونم چرا همیشه فکر میکردم آلبالو پلو رو باید برای چند نفر درست کرد ! اما امروز به خودم ثابت کردم که مجردا هم دل دارن ! اینجور غذا ها رو تنهائی هم میشه خورد و نوش جون کرد ! از گلو پائین میره مثل هلووو !

*****

تنها بودم و بارون رو نیگا کردم ... رعد و برق رو .... صدای قطره های بارون روی کولر رو ... بوی خاک رو ....ابرای دلگیرو . . .خوشرنگیه آسمونو ...

بعد از خوردن یه ناهار توپول ، خسبیدم تا نه شب ! جوووووووووووونم به این خرس قطبی !

الانم تنهام اصلا هم دلم نگرفته ، اصلا هم احساس تنهائی و غربت نمیکنم !

خدا پدر مخترع دایره زنگی و اینترنت پرسرعت رو بیامرزه الهی ی ی ی

بگو آمیییییییییییییییییییییین

*****

دیشب تولد دوست حمید بود .. نیم ساعتی نشستم و برگشتم خونم ، مهمون داشتم ، خانوادم پیشم بودن ، عزیزام ...

قبل از رفتن به تولد ، یه سر رفتیم خونه عفی تا حمید لباس عوض کنه ، چقدر مادرشوهر سابق از دیدنم خوشحال میشه ....

نمیذاشتن بریم بیرون ! هی اصرار میکردن بمونید و نرید تولد ! هی وایه من ... نه به اون روزا که به زور میخواست بیرونم کنه نه به الان ! نه به اون روزا که چشم دیدنم رو نداشت و به زور جواب سلامم رو میداد و نه به الان که با لب خندون لپای لاغرم رو میبوسه !

بچه ها راستش دلم برای اون وقتائی که پاورچین پاورچین میرفتم پشت دیواره و حرفاشون رو گوش میدادم تنگ شده !

عفی هی فحش میداد و هی چقولیمو میکرد به پدرشوهر و یا حمید !

عفی : یه اتاق برای من بگیرید من از این خونه برم ! زندگی ندارم من ! یا جای این دختره ترک توی این خونست یا جای من ! شدم کلفتش ، کار نمیکنه ، حالم بد میشه از جلوم رد میشه ....

حمید جون مادر ، تو نرو ! طلاقش بده ! بمون همینجا ! ( به آرزوت رسیدی زنیکه احمق ! بدون اینکه خبر داشته باشی پسرت و عروست رو از هم جدا کردی )

آخی یاد اون استرسا به خیر ! یاد اون اشکا ... یاد اون غریبی و هق هق توی بالشت و یا زیر دوش  ...... یاد اون دلی که روزی هزار بار میشکست ... یاد اون گرسنگیا و حبس بودن توی اتاقم ..... یاد دستشوئی نرفتنام برای رود رو نشدن با مهموناش و خودش .... یاد اون روزا که غذا میخوردن و منو که تنها بودم توی خونه و اتاقشون رو صدا نمیکردن .....

 عجب مادرشوهری بود و عجب مادرشوهری شده !

خدایا شکرت که الان با لباس باز و راحت لم دادم روی مبلم و لپ تاپ به دست دارم از خودم و از گذشته ها مینویسم ... گذشته هائی که زیادم دور نیست .. شش ماه پیش .... گذشته هائی که منو تبدیل کرد به یه زن باتجربه ! از یه دختر بیست و سه ساله احمق یه زن سی و یک ساله کمتر احمق ساخت !

خدایا شکرت که کابوسا تموم شد ...

درسته الان مشکلاتی به سبک دیگه دارم مشکلاتی که هرگز توی ای وبلاگ ازشون نمینویسم ، اما آزادم

آزاد د د د د

مثل پرنده ای که بعد از شش سال از قفس آزادش کردن .. نه ببخشید : خودش با نوکش قفسش رو شکست و آزاد شد و پر کشید .... به اوج رفت به اونجا که اصلا فکرشم نمیکرد ... خوابشم نمیدید ...

درسته الان بالم خشک شده و ضعیفم درسته از تنهائی و غریبی و عصر جمعه میترسم ... اما اولشه ... میدونم که زودتر از زود منم به شرایط جدیدم عادت میکنم ....

به زن بودنم و آزاده بودنم افتخار میکنم ... به اینکه روی پای خودم ایستادم و این شرایط رو تحمل میکنم افتخار میکنم .. به اینکه این زندگی رو با دستای خودم ساختم ...

از خیلی از مردا مردترم !

*****

یه کاسه گوجه سبز نمک زده گذاشتم روی میزم ، هی بهم چشمک میزنن  : بیا ما رو بخور سپی بیا ما رو بخور زن تنهای نه چندان کوچک !

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:28  توسط سپی  | 

 

یه صدائی مثل سوت سماور ذغالی از توی تراس میاد ... یا مثل ناله یه پرنده ... بعدم یه دفعه سبد چرخ دار خریدام از اینور تراس میره به اونور .....

صدای بغ بغوی کبوترای همسایه روی مخم راه میره ...

روی تختم نشستم و لپ تاپ به دست سعی میکنم خونسردیمو حفظ کنم ...

نه نمیشه !

شجاعتی تاریخی به خرج میدم و طی یه عملیات انتحاری میرم به سمت تراس ، اول پرده رو میکشمو بعد چراغ رو روشن میکنم ...

هیچ خبری نیست !

لعنت به شبای تنهائی

*****

امروز رفتم تره بار و کلی خرید کردم . یخچالم خالی شده بود ...

سبزی + کاهو + بروکلی + کرفس + هویج + کدو بادمجون + باقالی + پیاز + گوجه گیلاسی و خیار + سیب و پرتقال آبگیری + گرمک + قارچ .... و صد البته دو دسته گل میخک یکی سفید و اونیکی قرمز

خیلی خسته شدم و حدود ۵۰ هزار تومنم الکی رفت ، اعصابم خرد شد و دوباره نگران آینده شدم ....

*****

تا ساعت ۴ داشتم وسیله ها رو راست و ریست میکردم ، دوشی گرفتم و منتظر حمید شدم ...

همسر سابق اومد و در کنار هم ناهار زدیم به بدن و ساعت ۷ رفت ... ( پیتزای یخ زده توی فریزر داشتم )

فرانک و مامانش حدودای ۸ اومدن و تا دوازده هم موندن .... ( شهرام مسافرته و حمیدم که خونه مامانش بود )

امشب خونه عفی مهمونی بود و اگه بگم سه بار عفی و یه بار شوهرش زنگ زدن که : چرا نمیای ! باورتون میشه ؟

به خدا خودم هنوز باورم نشده !

با اینکه فرانک و مامانش میدیدن من مهمونی دعوتم و اینهمه دارن زنگ میزنن ، نرفتن ! البته خودمم نمیخواستم برم چون خیلی خسته بودم و دیروز رفته بودم خونشون بسه دیگه !

خلاصه که خیلی خسته شدم امشب ...

شام سمبوسه داشتم از قبل ، سرخش کردم ، کوکوسبزی هم که میدونستم فرانک دوس داره درست کردم + سالاد و سبزی خوردن تازه ...

برام یه ظرف آجیل خوری آورده بود مامان فرانک ، دستشون درد نکنه ... کلی از خونم و سلیقم و ... تعریف میکرد ....

حرف عروسی و این چرندیات قبل از ازدواج شد ، گفتم : منکه همین مراسمای ساده رو هم نداشتم ، لباس عروسم که نپوشیدم ! تا ابد نمیفهمم چه حسیه پوشیدنش !

مامان فرانک یه چیزی گفت که واقعا تا حالا بهش فکر نکرده بودم : ازدواج مجدد و پوشیدن لباس عروسی و مراسم و .....

یه ماه دیگه سی و یک سالم میشه !

یه زن مطلقه با گذشته ای که نمیدونه تاریک بوده یا سایه روشن !

آینده ای که نمیدونه خاکستریه و یا سفید !

خدایا خودت پشت و پناهم باش

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 1:33  توسط سپی  | 

 

ظهر با حمید رفتیم خونشون ... عفی تنها بود و تا منو دید با یه حالتی که انگار خیلی نگران باشه ، گفت :

کجا بودی ؟ کم پیدا شدی ؟ چرا نمیای اینجا !

گفتم مسافرت بودم ...

خلاصه ناهار سبزی پلو و کوکو سبزی درست کرده بود و جوجه کبابم گفت درست کنم ....

گفت که باید زانوهاش رو لیزر کنه ( به خاطر مینیسک ) و دکتر گفته به هیچ عنوان نباید کار کنه و فاطمه هر روز میاد کاراشو میکنه !

گفت که امروز فقط تونسته همین غذا رو درست کنه و دیگه نتونسته هیچ کاری کنه ....

گفتم نگران نباشه و من همه کارا رو میکنم ...

بعد از ناهار علی رغم مخالفتش ، خونشو تمیز کردم ... آشپزخونشو شستم و ..... نمیخوام از خودم تعریف کنم اما واقعا بهش حال دادم ! کاری که هیچ عروس خرتر از منی نمیکنه !

بینهایت خوشحال بود و اصلا در یک جمله خلاصه کنم : اخلاق مادرشوهر سابقم باهام زمین تا آسمون تغییر کرده ...

همش ازمون پذیرائی میکرد و از جاساز خوراکیاش برام آجیل شیرین که میدونه دوست دارم درآورد ... توت فرنگی و گرمک .....

همش باهام حرف میزد ....

فقط از یه حرفیش خوشم نیومد :

تولد حمید شهرام بهش یه رب سکه داد ... حالا امروز عفی برگشته میگه : دراور خریدی ؟ گفتم نه ! پول نمونده برامون ...

گفت : خوب اون رب سکه که برای تولد حمید آوردن رو بفروش بخر !

به جای اینکه بگه بیا این دویست تومن رو بگیر برو دراور بخر ، لباس زیرات توی مشماست و لوازم آرایشت پخش زمینه !

اونوقت حساب کتاب میکنه واسه من !

خیلی زشته !

خوشم نیومد و خستگی به تنم موند ، نمیدونم چرا اینقدر میخواد بدونه من طلا دارم یا ندارم یا چرا نمیفروشم ! سر یخچال خریدن که هنوز برام نخریده بودن همش میگفت : سرویست رو بفروش بخر !

بگذریم ! عفیه دیگه ....

موقع خداحافظی صورتمو بوس کرد ! جل الخالق

پدرشوهر رو هم دیدم ، خیلی پیرتر شده و کلا اخلاقاش تخماتیک شده ، نیش و کنایه میزنه ...

حمید بهم گفته بود اما فکر نمیکردم به این خرابی شده باشه .... مثلا گفت : همیشه به گردش ! چرا حمید رو نمیبری ؟ مامانت چرا همش میبردت سفر و از شوهرت دورت میکنه ؟ خوبه مامانی هم هی حمید رو تنهائی ببره مسافرت !

داشتم تعارف میکردم که : چرا تشریف نمیارید اونوری ؟ یه شب با مامانی تشریف بیارید ...

نه گذاشت ، نه برداشت پیرمرد خاله زنک و گفت : شما که همش با مامان جونتی ! حالا یه شب اونجا نبودن بگو ما میایم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

گفتم : کی گفته اونا همش خونه منن ؟

حمید اشاره کرد که کشش ندم !

*****

دوستان به دلیل اینکه نمیخوام اینجا ف ی ل ت ر بشه ، کامنتای پست قبل رو که به مذاق بعضیا خوش نمیاد رو تائید نکردم ، ببخشید دوستام .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:14  توسط سپی  |