این پست در چند مرحله نوشته شد : 

اونقده ننوشتم که نوشتن یادم رفته ...

این مدت واقعن بدون نت زجری کشیدم بی حد د د ! وقتی دوشنبه نتم وصل شد ، از خوشحالی انعام خوبی به پسره دادم ولی وقتی متوجه شدم لپ تاپ خراب شده ، دنیا توی سرم خراب شد ....

دوستان پرسیدن چطوری آشپزی میکنی ، خوب باید بگم که یه گاز از این کوچولوها که یه شعله داره و به گاز شهر وصل میشه ، حمید برام وصلیده و از اون استفاده میکنم . خیلی سخته برام غذا درست کردن ولی عملن با این کمرم زیاد آشپزی نمیکنم ، فقط روزائی که ناهارش حمید میاد پیشم ، آشپزی میکنم .

یکی از دوستان هم پرسیده بود که صد متر رو چطوری پر کردی ... باید عرض کنم که با همون وسیله های قبلی ... به نظرم خیلی هم شیکتره تا اینکه پر باشه ، خونه یکی از همسایه ها رو دیدم واقعن افتضاح دکور کرده بودن ..اونقده شلوغ بود که فکر میکردی ۵۰ متره ... ولی به نظرم خونه ای که با وسیله های کمتر ولی شیکتر پر بشه خیلی بهتره نه ؟ اونروز دوستم میپرسید : سپی اینجا ۱۵۰ متره ؟!!!!

تره بار به این خونم نزدیکتر شده ، البته فقط چند تا کوچه با خونه قبلی فاصله دارم . خیلی غم انگیزه اگه بگم دلم و تکه تکه های روحم توی خونه قبلی جا مونده ! مگه نه ؟!

از لحاظ موقعیت محله و خود خونه اینجا بی نهایت از قبلی بهتر و با کلاس تر و فوق العاده تره ، یه مدت عکسای خونه قبلیم توی ف ی س بود و دوستان دیده بودن ، حالا از اینجا هم میزارم تا خودتون ببینید ولی چیزی که هست اینه که من به شدت به اونجا عادت کرده بودم .

نمیدونم ! شایدم چون هیچ وقت از اونجا دلم نیومد خداحافظی کنم ، و طی اون روزای تلخ اسباب کشی منکه از لحاظ روحی بی نهایت خراب بودم ، نخواستم باور کنم که همه چی تموم شده و الان دارم میرم یه جای بهتر ...

*****

امروز ناهار ماکارونی درست کردم و همسر سابقم اومد و کنار هم بودیم ... بعدم خسبیدم تا ۷ و دوتائی رفتیم پیاده روی ...

بارون میومد و من در حد مرگ خودمو پوشوندم ! خنده دار شده بودم .....

نون بربری و لواش خریدیم و در آخرین مرحله خامه عسلی .... وقتی رسیدیم بساط نونو و پنیرو گوجه خیار رو آماده کردم و افتادم به جون عصرونه ....

عفی اینا شمال بودن و امروز رسیدن ، حالا حمید قراره بره دس بوسشون ! احتمالن تهنا باشم ....

دلم هوس سبزی پلو با ماهی کرده .... خدا کنه عفی ماهی برای ما هم آورده باشه وگرنه باید صبر کنم تا مامی جون خودم برام بیاره ...

این چند روز که هوا این شکلی شده بدجوری زده بود به سرم که برم پیش بابا اینا شمال ، ولی تنبلی کردم و راستش اونجا همونطوری که گفتم دلم میگیره ... قبول دارین آدم فقط باید با عشقش بره شمال ؟

وسط نوشتن این پست بودم که مجبور شدم برم جلسه ساختمون ....

ساختمون خیلی کم جمعیته و خوشبختانه حمید هم پیشم بود و با هم رفتیم . همه فکر میکنن ما زوج هستیم و خوشبختانه نمیدونن که جدا شدیم .

دلم نمیخواد نگاهها توی جائی که زندگی میکنم بهم سنگین باشه و کسی زاغ سیاهم رو چوب بزنه و همه فک کنن چون مطلقه هستم در نتیجه مواظب رفت و آمدم باشن و یا خدای ناکرده مشکلی پیش بیاد....

*****

دوباره وسط پست رفتیم یه دوری زدیم با حمید و وقتی برگشتم بی هوش شدم و نیومدم نت ...

واقعن هوای دیشب عالی بود ....

همسایه ها خیلی خوبن فقط یه خرده فضولن ... بر عکس ساختمون قبل که خیلی خوب بودن و تحصیلات بالائی داشتن و کسی به کار کسی کار نداشت ... ولی دیشب یکی از مردای همسایه جلوی همه میدونید برگشته چی میگه ؟

مردک میگه : اینقده این دیوارا نازکن که هر کی بغلیشو ماچ کنه صدا میره توی واحدای دیگه !!!! چه برسه به صداهای بلند بلند !!!!

به حمید میگم خدا رو شکر واسه ما که خواهر برادریم کسی نمیتونه حرف در بیاره مگر اینکه به باد شکم ول کردنمونم بخوان گیر بدن ! والا !

یاد یه پستی افتادم که یه مدت توی ف یس ب وک شر میکردن :

عافا گضیه از این قرار بود که یکی از وایت بردی که توی ساختمونشون بود و قبوض آب و برق و بدهیای ساختمون رو میزاشتن عکس گرفته بود ... منتهی این دفعه روی وایت برد آقای مدیر محترم ساختمون نوشته بودن :

واحد فلانی صدای زناشوئی شما بلند است ! مردم گناه نکردن که همسایه یه تازه عروس و داماد شدن !

....

اولش کلی خندیدم ولی واقعن خیلی زشته نه ؟ کاش مستقیم به همون واحد تذکر میداد تا اینکه اینطوری آبرشونو ببره ! نمیدونم ! شایدم تذکر دادن اما زوج مربوطه اونقده هات تشریف داشتن که توجهی به این تذکرات آقای مدیر نمیکردن !

دارم میرم تره بار جای همه تره بار دوستان خالی